نمیدونم چرا!!...شاید به دلیل کهولت سن باشه...
اما هنوز اینجا نوشتن رو دوست دارم...
امسال شب یلدا اومد و رفت...یه عالمه عید اومد و رفت...اما گرگان ۸۵ تکون هم نخورد...
یادش بخیر شب یلدای پارسال...
اول چقدر دنبال یه فال حافظ که جستجو هم داشته باشه گشتم...
بعد کلی فکر کردم تا اسم هیچ کدوم از بچه ها جا نمونه...
خلاصه یادش بخیر...
چه خوش بودیم و چه بیکار...
امسال حتی ۹ آبان هم هیچ اتفاق خاصی برای گرگان ۸۵ نیفتاد...
نکنه یادتون رفته ۹ آبان چه روزیه!!!؟
روز تولد گرگان ۸۵ دیگه...
حالا خلاصه اومدم بگم...
تولد گرگان ۸۵ و اعیاد قربان و غدیر و شب یلدا همش یه جا مبارک...
درسته خیلی دیره اما یادتون باشه"کی گفته تولد گرگان ۸۵ رو باید فقط ۹ آبان تبریک گفت؟؟"
یا "کی گفته شب یلدا رو باید اول دی تبریک گفت؟؟"
به نظر من همه ی اینهارو میشه ۱۶ دی هم تبریک گفت!!!
اصلاً حالا که اینجوری شد همین الآن ایام سوگواری حضرت ابا عبدالله و حضرت اباالفضل و تمام یارانشون رو به همتون تسلیت میگم...

این روزها که میگذرد خوشحالم
خوشحالم که این روزها میگذرد



همون صدای آشنا...
صدای الله اکبر گفتن موذن زاده...
این بار خوشحال نیستم از اینکه دوباره افطار شده...
دارم فکر میکنم که
داره تموم میشه...
آره تموم شد...
دیگه نه از «ربنا» خبری هست و نه از «دعای سحر»
دیگه نه از «اللهم رب شهر رمضان» خبری هست و نه از «یا علی و یا عظیم»
نه سفره ی افطار و نه سحر...
همش تموم شد...
به خودم که میام اذان هم تموم شده...
هر چی نگاه میکنم فرقی بین امشب و شبهای قبل نمی بینم...
اما مطمئنم که امشب فرق میکنه...
لیوان چای رو بر میدارم...
چند بار به لبم نزدیک میکنم اما...
نه نمیتونم بخورم...
دلم نمیاد به این راحتی از این همه زیبایی که تو این ماه بود دل بکنم...
اما چاره ای نیست...
فکر میکنم حداقل شب آخری یه دعایی بکنم...
نمیخوام دعا کنم چیزایی که الآن دارم رو خدا ازم نگیره...
نمیخوام دعا کنم چیزایی که قبلاْ ازم گرفته بهم بده...
میخوام دعا کنم که یه چیز جدیدی ازش بگیرم...
چیزی که خیلی ها آرزوش رو دارن...
پس باز هم میگم
«اللهم عجل لولیک الفرج»......

عقربه های
ساعت
خاک گرفته ی
روی طاقچه
میچرخند...
پس من هنوز زنده ام...
هنوز هم
در سکوت و
تنهایی ام
صدای دم و باز دمی
می شنوم...
پس من هنوز زنده ام...
هنوز هم
پاییز را
دوست دارم
و باران را
و میبینم
افتادن برگی را...
پس من هنوز زنده ام...
هنوز هم
دلم برای کسی تنگ میشود...
هنوز هم
دلم با من میگوید...
پس من هنوز زنده ام...
هنوز هم
برای چیزی
اشک میریزم
هنوز هم از درد کسی
غمم میگیرد...
هنوز هم کسی هست
که من بتوانم یاری اش کنم
و اگر نکنم....
آیا هنوز هم من زنده ام!!؟؟

وقتی آدم وبلاگش فیلتر میشه نمیدونید چه حس خوبی به آدم دست میده!!!
آدم احساس میکنه یه آدم مهمی وبلاگشو میخونه و در نتیجه
یه حسی تو مایه های "مفید بودن" یا مثلاْ "مهم" بودن به آدم دست میده....
خلاصه من از حس هرچی بگم کم گفتم...خودتون باید تجربه اش کنید تا متوجه بشید...
این حس این روزا فقط به من منتقل نشده بلکه به تمام وبلاگ نویسای بلاگفا سرایت کرده...
خوب حالا که تا اینجا اومدم یه ۴ کلمه بد نیست راجع به اول مهر و بازگشایی مدارس ایراد سخن نمایم...
نمیخوام مثل این بچه لوسا که توی انشا خودشونو واسه معلمشون لوس میکنن بگم اول مهر رو دوست دارم...
بلکه میخوام بگم در روز اول مهر حس خوبی بهم دست میده...
یاد اون شعره میفتم...
همون شعره دیگه...
الآن یادم نیست...
آها...
باز باران با ترانه...
نه این که ربطی نداره یاد اون یکی میفتم...
همون که میگه "میرم مدرسه جیبام پر از فندوق و پسته"...
البته الآن که دیگه نه فندوق هست نه پسته...
خلاصه اول مهرو دوست دارم دیگه![]()

پختن تخم مرغ با موبايل
براي اين كار يك عدد تخم مرغ دو عدد گوشي موبايل و يك منبع براي ايجاد صوت داريد و در نهايت هم يك تخم مرغ پخته خواهيد داشت كه حدود 3000 تومان پختنش خرج برداشته در واقع اين امواج ماكروويو هستند كه تخم مرغ شما رو مي پزند

هردو گوشي در حالت صحبت با يكديگر هستند و ضبط صوت نيز براي توليد صدا است تا گوشي ها دايم در حال ارسال صدا باشند و امواج ماكروويو با توان بالا توليد كنند
بعد از يك ربع : تخم مرغ گرم مي شه
بعد از 40 دقيقه : تخم مرغ بسيار گرم ميشه
بعد از 65 دقيقه : تخم مرغ شما پخته شده (همون طور كه مي بينيد)

البته زياد نگران مطالب بالا نباشيد مسلما مغز شما با تخم مرغ متفاوته و هيچ وقت هم با دو گوشي موبايل در آن واحد يك ساعت صحبت نمي كنيد ولي اگه مجبوريد با گوشي موبايل زياد صحبت كنيد بهتر حتما از يك خط ثابت استفاده كنيد چون حتي استفاده از هند فري هم نمي تونه خطرات رو كاملا از بين ببره فقط منبع تشعشع رو از مغز دور كرديد و به يه قسمت ديگه از بدن نزديك كرديد مراقب باشيد مغزتون رو مانند تخم مرغ نپزيد







